به جان تو

یادم می آید که یکی یک بار بهم گفت : دروغ می گویی
از آن جا دیگر حرف هایم را باور نمی کردم
وقتی این را می خوانی ،
اگر کنارت بودم مطمئن باش که او من نیستم . احتمالا
تا به حال مرا کشته یا اگر خوش بین باشم ، گروگان گرفته.
حتما حسابی خوشحال است و فکر می کند خوشت آمده .
پول را بهش بده و یک جایی نزدیک همان جا دفنم کن
اگر هم دلت خوش است ، آزادم کن
اگر هم خواستی انتقام بگیری ، اول ازش بپرس : شعر خودته؟
اگر
گفت نه اگر می توانی ، می توانی بکشیش .
فک کنم یک چیزی این وسط درست نیست
ببین اگر گفت آره بکشش چون احتمالا فکر می کند
راست می گوید...
ولی اینجوری اصلا با عقل جور در نمی آید
فک کنم آن یکی هم دروغ می گفت .
پ.ن : اگر کنارت نبودم ، لعنت به این شانس ... احتمالا حسابی مشهور شده ام

به امید آن که شاید ...

آخه جالبیش اینجاست که این نیز بگذرد ...

انگار بار ديگر از اين {{ورطه}} رد شديم
هر دو کلک زديم و شنا را بلد شديم

کم کم کاريکاتور که کشيديم روي سقف 
با عکس هاي سر به هوا مستند شديم

با ضرب هاي ماه ــ که مجنون نخورده بود ــ
بي احتساب او ، وسط جذر ، مد شديم

نقدا کباب غاز همان ماست ، خواستيم
کلي ثواب کنيم ولي خــــــوب ، بد شديم

در لابه لاي زنده گي روحبخشمان
خود را فروختيم به مرگ و جسد شديم
 
مثل همان سگي که عرق خورد و ريخت ، هي
خورديم و ريختيم ولي روش سد شديم

حد را که مي زدند شکستيم و سيل شد
در خود که غرق شديم ، شنا را بلد شديم

شعر انتخاباتی

این هم شعر انتخاباتی خادم اهل حال که مطلقا به تأسی از داستان مزرعه ی حیوانات جرج اُرول نوشته شده و به قول فیلم های آمریکایی : شخصیت ها و وقایع و اسامی ساختگی هستند و هر گونه همانندی با اسم ، شخصیت و تاریخچه ی هر فرد حقیقی چه زنده چه مرده ، کاملا اتفاقی و غیر عمدی است.( پیر با نتیجه ی هیچ هیچ ، مساوی تر از همه برنده شد خواهد چون جزو پنج تن سید فاطمی ست : سه تای اول که در مقام بیان نیستن ولی ... خاتمی و پیر ما [ اندکی بنشین به روی صندلی )

آهــــــســـــــتـــه با شواهد اين دادگاه ، من
محکوم مي شوم به کسي جز خودم ، شدن


حالا براي کشتن اين مرد بي گناه
تبديل مي شوم توي اين بلبشو به زن

بر عکس مي شوم که بشر منقرض شود
شايد براي ديدن خر هاي در چمن

گاوي ست در درون من انگار خشمگين
با آرزوي چي ؟ زدن هر چه مشت زن
 
قرباني ام ، بزي که توي روز مردگان
هر سال پرت مي شود از روي اين ترن

کم کم که مسخ مي شوم انگار مرده ام
يک گوسفند خر به اميد دو گورکن

ماهي که سرخ گشته چرا سبز مي شود
حتما براي خوردن يک سوشي خفن

ميمون و اسب و مار و سگ و خوک در خفا
آهسته مي روند خيابان پنج تن   

کلا تمام جانوران جمع گشته اند
من هم رئيس تازه ورودم در انجمن 

کلا تو اختیار مرا جبر می کنی

خب داستان ازین قراره که بعد از انجام بعضی کار ها به این نتیجه رجینا (اس) رسیدم که :

I'm not my own , it's not my choice  ... گفتم ببینم حالا دست کی پشت پرده س که دیدم قضیه بیخ داره و  ایادی بیگانه ( کامو ) ربطی به این موضوع ندارن و همش زیر سر کالیگولاست حالا که دنیا پیش نگام گوئرنیکاست ................................................................................................................................................

شخصي ست اشتباهي و لفظي ست اشتباه
يا او ، شبيه ماه شده يا که هست ماه

آن شخص توي مدرسه استاد من شده 
تک ماده را زده ، خود فرهاد من شده

اينجا بدون او ، خودش آغاز انتهاست
شايد براي اين که زبانم خوش اشتهاست

دائم حليم و شوله و بلغور مي کند
چين و چروک و روسيه را جور مي کند

با فيلم هيچ ، کليه را رشد مي دهد
يعني که چيز را ، ديه را رشد مي دهد

با هر نفس که حدودا سه ساعت است
جمعا مساحت ريه را رشد مي دهد

هم شعرهاي چرت مرا محو مي کند
هم پول آب تصفيه را رشد مي دهد

زنده مرا درون خودم دفن مي کند
شانس وقوع مرثيه را رشد مي دهد

کلا شبيه بازي شطرنج مي شود
توليد نفت سوريه را رشد مي دهد

با زاني شبيه خودش ، اُخت مي شود
تعداد حد زانيه را رشد مي دهد

انگار اين زبان به خودش گاز مي زند
با ارتعاش خون خودش ، جاز مي زند

راضي نمي شود ، عددي گنگ مي شود
با راديکالِ دو ، خود کينگ کنگ مي شود

در لابه لاي ورنيکه آشوب مي کند
مفهوم سِهرِه را نُت دارکوب مي کند

از روي پايگاه خودش رد که مي شود
با پورشه اش ، هر آنچه نبايد که مي شود

بوقي به وسعت همه ي راه مي زند
با گريه هاي مسخره ، قاه قاه مي زند

شش ماهه آمده توي اين فست فود سرد
يک ساندويچ گرم ، به اکراه مي زند

شايد براي دفن تمام اضافه ها
کلا براي نفت خودش چاه مي زند

از روي قلعه مي پرد و با همان پرش
سرباز ساده را عوضِ شاه مي زند

درگير هيچ مي شود و پول مي خورد
خود را که مي فروشد و بنگاه مي زند

شب مي شود دوباره و من ول معطلم
با يک نگاه خسته و يک کاغذ و قلم

با هر چه مي شود به خودم مشت مي زنم
يعني همانکه را که مرا کشت ، مي زنم

تصوير را بهانه ي آن کار مي کنم
خونم که پاک مي شود ، انکار مي کنم

قاضي مرا براي خودش حرف مي زند
توپّش پر است و توي سرم برف مي زند

قاضي! مرا به شر و تو را هم به سانسورم
من قتل عام کل بشر تو آسانسورم

من نيستم خودم که مرا خودکشي کنم
با مرگ کليه به کبد ، دلخوشي کنم

ويروسيم که در همه تکثير مي شوم
با ساندويچ مغز و زبان ، سير مي شوم

تصدير زندگيّ من اين بار گريه نيست
کم کم درون قافيه تصدير مي شوم

جزئا براي لاش خودم قبر مي کنم
کلا ، براي جامعه تخمير مي شوم

با شيشه هاي زمزم و پپسي که دوستم
با حرکتي شبانه بواسير مي شوم

تقصير من که نيست خدايم درونگراست
با اين وجود ، يکسره تکفير مي شوم

سي درصدم که يک شبه تصعيد مي شود
خورشيد مي زند ، و که تبخير مي شوم

حرفي نيامد از تو درين شعر پا به ماه
تو کاملا مني که مرا هستي اشتباه

شعرم تسلسلي ست که تاب ترا نداشت
تکرار کرد تو را ، کتاب ترا نداشت

آهسته توي حافظه ام گاو مي شوي
يعني که مي پرستمت و لاو مي شوي

با يک جواب چشم مرا ابر مي کني
کلا تو اختيار مرا جبر مي کني
 
من عنکبوتي ام که مرا مسخ مي کني
اين خط بي سواد مرا نسخ مي کني

حکمي حکومتي به تو ابلاغ مي کنم
با يک نگاه ساده مرا فسخ مي کني

ديگر توان قافيه و وزن ته کشيد
حالا تمام مي کني ام تا شبي سفيد

به افتخار گوشی سروشی

ماه ها بود که گوشی سروشی ما رو درگیر خودش کرده بود که با زاد ولدش رفت توی گری لیست ما ... خب امروز صبح که از کمبود قافیه در حال احتضار بودم ، گوشی سروشی به نجاتم شتافت و باعث شد ، این رباعی هم به سرنوشت محتوم خیلیای دیگه دچار نشه و شعر تمام شده نباشه :

با هر نکاه کيج تو ، من کيج مي شوم

در آينه شبيه تو ترويج مي شوم

حالا زبان کوشي من هم عرب شده 

جون در زبان سخت تو من هيج مي شوم  

همین مسئله باعث شد که تنفرم نسبت به زبان عربی کاهش پیدا کنه و کاربردشو در زبان بارسی ، بیشتر متوجه بشم ( فقط محض خاطر خنده ش )

حالا اینا مقدمه ای بود که وارد بحث دیالکتیک زبان بشم ...........

پسورد : نام سابق هر چی در وبلاگ ( به عربی )


ادامه نوشته

شما که غریبه نیستید

بعد از پست تاریخی آقا بوریا که منو به عنوان چریک خط مقدم مکتبش منصوب کرد ، با خودم گفتم به عنوان یک چریکی باید حداقل مثل چریک های معروف رفتار کنم . دو نفر به ذهنم اومد یکی چه گوارا یکی چمران که یهو به خودم گفتم که من چِ از اینا کم دارم ؟  منم هرچیم دیگه . این حرفا به کنار ، فیلم کازابلانکا کیفیت خفش به دستم رسید ، دوباره دیدم و یه حسی در من ایجاد کرد که دوباره بنویسم که از توش این درآمد.

زندگي را که مي کني کم کم ، هي فراموش مي شوي بلکم
در خودت گم ، شبيه آلزايمر ، در خودت حل ، شبيه آب و سم

شايد اين ها بهانه اي باشد ،  عينهو چشم اينگريد برگمن
که دقيقا که نه که مي گويد  ، بزن آهنگ را دوباره ، سم

مرگ خود را به چشم خود ديدن ، يک کليشه بدون تکرار است
خواب هايت نمي شود تعبير ، بعدِ توليد مثل يک آدم

در زبان گم شدن ، رها گشتن ، خودکشي در بهشت ميلتون نيست
اين بهشت و جهنم و برزخ ، دانته اي نيست چون بکت مبهم

مي شود فکر هاي قطعي کرد ، در ميان دو قطعه روده ي پخش
اين جنايت ، از اوّل تاريخ ، شده با جنگ خير و شر درهم

چيزهايي ست تو نمي داني ، در حقيقت ، خودم نمي دانم
اين توهّم منم بدون من ، اين تويي که مني ولي من هم

آرزو مي کنم که تو باشم ، در نتيجه خودم شوم آخر
اين که دنيايم آخرت است ، شده توي جهنّمم مرهم

خورخس از واژه ها گذر کرده ، تا الف را به شخصه دريابد
من خودم هم براي فهميدن ، هستم از هيچدانيم ملهم

تيک ساعات بنده ، نبضي نيست ، تاکش انگار انگليسي نيست
باتري قلبم آخ ناکوک است ، تازه چکّه مي کند نم نم

مثل ديوارهاي پينک فلويد ، بهتر است از خودم عبور کنم
قبل از اين که مرا خراب کند ، اين رفيق کاريزماتيکم ، غم

ولی تو باور نکن

ساعت موبایلمو نگا کردم دیدم 2:24 بود و پی سی هم که واسه دانلود روشن ولی 2:24 بود وقتی موبایلم 2:25 شد واسه همین یه آپدیت زدم ولی در جمال ! (منهای علامت) ساعت شد 2:25 در حالی که موبایلم 2:26 شده بود... یه دفه هوس کردم سرمو بزنم به دیوار که ناخودآگاه ( البته خود ما آدمی نیستیم ) یاد حِدیث اَمام صادق افتادم که متوجه شدم با عقل جور در نمیاد زدن سر به دیوار ... متعاقبا این صادق مارو یاد داداشمون انداخت که زمانی آهنگران می خوند و به صورت نامعقولی ( البته سرمو به دیوار نزدم ) سر از المشتاقون در آوردم ... ازون جایی که de ja vu هنگ اُور 2 داشت صورت می گرف ، تا کار به جاهای تنگ نکشیده ، گفتم بکشم بیرون از اینترنت ولی التزام عملی به دانلود شبانه روزی باعث شد بگم : what the hell ... همین مسئله موجب شد سطری چند از وقایع اتفاقیه چند سالی که تو آمازون فقط .. چرخ میزدم (به دلیل نداشتن مستر کارد و پِی پَل و ...)  و حدودا دو سه سالی که نزد امام علی ، یاهو یاد می گرفتم ( تا زمانی که گاگول وارد زندگیم شد ) بزارم و آخرشم اون شعری که سروشی ، دوسش داشتو ... :

ادامه نوشته

حالا شما باشی چیکار می کنی ؟

الان من خودمو تو موقعیتی قرار دادم که ممکنه اول و آخرم یکی بشه ؛ چیزیم نیست که بگم حداقل توی این وبلاگ که به قول شیخ ابول :

برِ باغ دانش همه رُفته اند. سخن هر چه گويم همه گفته اند.

یا به قول دو آدم یک-چند شخصیتی :

یک روز تو تُو و یک روز تو خودم. پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم ¿

حالا توی سیل همه ی هزینه های ناشی از هدفمند شدن جریان آب ، یک شاخه درخت به بهای برآوردی 3100 باعث شد که غرق نشم وقتی دیدم توی حساب کارت تغذیه م اونقدر پول به صورت برآوردی بود . البته پس از خوردن اولین ثمره اون شاخه ، شیرجه رفتم تو آب به صورتی که آبی ، قرمز شد .

داشتم می نوشتم که بعد از 3 ماه ور رفتن با در و دیوار سفید اتاق که الان سفید تر شده و بعضی جاهاش به مغز اسکلت رسیده ، بلند شدم رفتم دانشگاه که مثل همیشه هیچ صدایی ازش در نمی یومد ( احتمالا به خاطر هندزفری جدیدم بوده لامذهب ( سُنیه دیگه )  دالبی ساراند رو هم رد کرده به مرز سدره رسیده) 

هیچ کس تنها شاد نیست ، شادی شون فِیکه ، تزریقیه ، مخدره . فکر کن توی دانشگاه یا هرجا یکیو تنها ببینی که داره به جوک خودش می خنده ، با خودش حرف می زنه فتوا میدی که طرف  .... آخه عزیز من ، گرامی من ، عمرا اگه بتونی پیداش کنی . حالا اینا مهم نیست خیلی حتی اگه خیلی مهم باشه چون نیست حتی اگه باشه .

من به صورت ضمنی چند ماهیه اینجوری شدم :

این گروه المشتاقون ما که تاریخچه و وجه تسمیه ش معلوم الحاله ، از همین جا به نمایندگی از بقیه ی خودش و بقیه اعلام می کنه که حالا شما باشی چیکار می کنی ؟

پ.ن : خودت سوسولی ....

پ.ن 1 : به قول حافظ :