الان من خودمو تو موقعیتی قرار دادم که ممکنه اول و آخرم یکی بشه ؛ چیزیم نیست که بگم حداقل توی این وبلاگ که به قول شیخ ابول :
برِ باغ دانش همه رُفته اند. سخن هر چه گويم همه گفته اند.
یا به قول دو آدم یک-چند شخصیتی :
یک روز تو تُو و یک روز تو خودم. پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم ¿
حالا توی سیل همه ی هزینه های ناشی از هدفمند شدن جریان آب ، یک شاخه درخت به بهای برآوردی 3100 باعث شد که غرق نشم وقتی دیدم توی حساب کارت تغذیه م اونقدر پول به صورت برآوردی بود . البته پس از خوردن اولین ثمره اون شاخه ، شیرجه رفتم تو آب به صورتی که آبی ، قرمز شد .
داشتم می نوشتم که بعد از 3 ماه ور رفتن با در و دیوار سفید اتاق که الان سفید تر شده و بعضی جاهاش به مغز اسکلت رسیده ، بلند شدم رفتم دانشگاه که مثل همیشه هیچ صدایی ازش در نمی یومد ( احتمالا به خاطر هندزفری جدیدم بوده لامذهب ( سُنیه دیگه ) دالبی ساراند رو هم رد کرده به مرز سدره رسیده)
هیچ کس تنها شاد نیست ، شادی شون فِیکه ، تزریقیه ، مخدره . فکر کن توی دانشگاه یا هرجا یکیو تنها ببینی که داره به جوک خودش می خنده ، با خودش حرف می زنه فتوا میدی که طرف .... آخه عزیز من ، گرامی من ، عمرا اگه بتونی پیداش کنی . حالا اینا مهم نیست خیلی حتی اگه خیلی مهم باشه چون نیست حتی اگه باشه .
من به صورت ضمنی چند ماهیه اینجوری شدم :

این گروه المشتاقون ما که تاریخچه و وجه تسمیه ش معلوم الحاله ، از همین جا به نمایندگی از بقیه ی خودش و بقیه اعلام می کنه که حالا شما باشی چیکار می کنی ؟
پ.ن : خودت سوسولی ....
پ.ن 1 : به قول حافظ :
